Thursday, October 12, 2006

وعده

هر کاری می کنم به این دل صاحب مرده یاد بدم اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد نمیشه.همش بهونه می گیره.حق داره آخه خیلی تنها شده.دلم از اولی که من یادمه داشت توی دریای غم دست و پا می زد.میدونم آخرش هم غرق می شه.به همین سادگی یه دل از روی دنیا کم می شه.خوبه دیگه ، نه؟

بعضی وقتها دلم میخواد به حال دلم گریه کنم.اما دیگه اشکی نمونده.اصلاً میدونی حال گریه نیست.حال غصه خوردنه ، حال ماتم گرفتنه.

تا کِی به دلم وعدۀ امروز و فردا رو بدم.آره فردا همۀ خوبیها ماله منه.فردا !

بسه دیگه ، حالا وقته ترکوندن این حباب توخالیه.دنیا اینطور میمونه .

0 Comments:

Post a Comment

<< Home