تنهای بیست و چهار ساله
شدیم مثله پروانه . تمام دلخوشی مون اینه که اینقدر دور شمع بگردیم تا فنا بشیم . اینقدر مثله سنجاقک توی آفتاب اینطرف اونطرف بریم تا از گرما هلاک بشیم . آخر که چی؟ 24 سالمون شد . 24 تا اسفند سرد یخزده اومد و رفت . به همین سادگی 24 سالمون شد !
چی فهمیدیم ؟ چی شد ؟ یعنی واقعاً عشقبازی اینقدر سخته که بعد 24 سال هنوز یاد نگرفتم.
پس کجاست اون نیمه گمشدۀ من . هرکی اومد خودشو یارِ من خوند و گفت: بی تو میمیرم.
بعد چند وقت توی آغوش یکی دیگه داشت جون می داد . کار ما شده حکایت خورشید و آفتاب . انگار قرار نیست رویِ خوشی رو ببینیم . آره خدا ، بازم گله دارم . مگه خودت منو نیافریدی واسه بهونه گرفتن . مگه خودت بهونه رو یادم ندادی . اصلاً خودت گفتی هروقت کم آوردین منو صدا کنید . پس کجایی ؟ آره احساست می کنم از خودم به من نزدیکتر .
اما می خوام ببینمت تا دلم آروم بگیره . مگه ما پروانه ات نیستیم ، بذار ببینیمت و هلاک بشیم . اینطوری آروم می گیرم . خدایا رحم کن به من . میدونی ته دلم چی می گذره ، پس به من رنگ عشق رو نشون بده . رحم کن به من که همیشه رحم کردی . نکنه منو یادت بره !

0 Comments:
Post a Comment
<< Home