Friday, January 14, 2005

صخره و دریا

نمی دانم این خشم است که بر من مستولی گشته؟
غم عشق از عشق قشنگ تره. قرار بود این شبهای سیاه بالاخره تموم شه ، اما اون آینده منو دزدید، حالا چه جوری توی چشماش نگاه کنم ؟
چشمای تو مال اون ، دستهای تو مال اون ، روح تو مال اون ،
روح من جلوی چشمات ، توی دستهایت ، مال توست و حال این منم ، صخره ای که قرار بود با دریا دوست باشه و دریا توی بغل اون آروم بگیره ، اما دریا داره بازم بهش شلاق میزنه و هر روز بیرحمانه تر از همیشه .
چرا داغونش نمی کنه ؟ صخره قویه یا دریا شکنجه گره ؟!
اما دریا چرا ؟ چرا ؟ چرا اینکارو با من میکنی ؟ مگه من حتی یه بار به
بزرگیت شک کردم ؟
به چشمام نگاه کن ، اینها چشمهایی که تو برام روی صخره ساختی .
مگه توی این چشمها چیزی جز دریا جاری شده ؟
من که چیزی جز همجواری با تو نخواستم . اما دیگه نمی تونم .
مگه نمی دونی این صخره قلب داره ؟
دیگه نمی خواهم بلرزم . یادم میاد می خواستم یه روزی توی تو غرق بشم ، اما حالا غرق در افکارم هستم .
چکار کنم از یادم بری ، دریا ؟
تازه اگه از یادم هم بری مگه میشه صخره رو از دریا جدا کرد ؟
این صخره بوی دریا رو می ده !
ای کاش می شکستم . همین حالا!
ای کاش کوه بود و من دلم به اون خوش بود .
آهای ی ی ! منو ببرید کنار کوه . حالا... صدای دریا داره توی گوشهام می پیچه .
وایسا !!! چی ؟
آره . اون راحته داره با بارون بازی می کنه .
تبر ! تبر !!
حالا بشکن
بزن بزن
اول قلبم رو شکسته
تو هم اول اونو بشکن
شکستم!؟



0 Comments:

Post a Comment

<< Home