Thursday, October 12, 2006

دل تنگی

امروز هم گذشت.بدون هیچ حادثه ای.نه عشقی نه شوری نه شوقی.

احساس بدی دارم.سردرگمی.یه نگاه تلخ به آینده.از بس خودمو زدم به در و دیوار خسته شدم.دلم می خواد یه جایی برم و راحت جیک جیک کنم.بالهامو بازکنم و تند تند بهم بزنمشون تا خنک بشن.دنبال یه سنگ می گردم که آب نشه.خدا کنه پیدا بشه.راستیاتش خیلی دل تنگم.بدجوری.یه آهی کشیدم الان که نگو.هیچکس ما رو دوست نداره خدایا تو لااقل یه نظری به ما بنداز.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home