زبان آتش
شاخۀ تکیده گل اُرکیده با چشمهای خسته
لبهای بسته غم توی چشمهاش آروم نشسته
شکوفۀ شادیش از هم گسسته وای ی ی ی
آشنای دردِ خورشیدش سردِ
تو قلب سردش غم لونه کرده
مهتاب عمرش در پشت پرده
اما حصارش پاییز سرده وای ی ی ی
دستهای ظریفش تو دستِ مادر
پیکرِ نحیفش چون گل پرپر
از محنت و درد آروم نداره
سایۀ سیاهی رو بخت شومش
اُرکیده تنهاست زیر هجومش
طوفان درد پایون نداره
لا لا لا لا لا لای
دست من و تو می تونه با هم
قصری بسازه با رنگ شبنم
شکوفه ای که غمگین و سردِ
گل اُرکیدست نمیره کم کم
بیا نذاریم گل اُرکیده
گلی که چهره اش پاک و سپیدِ
که توی پاییز شاخۀ بیده
بهار ندیده بمیره کم کم
دستهای ظریفش تو دستِ مادر
پیکرِ نحیفش چون گل پرپر
از محنت و درد آروم نداره
سایۀ سیاهی رو بخت شومش
اُرکیده تنهاست زیر هجومش
طوفان درد پایون نداره
لا لا لا لا لا لای
لا لا لا لا لا لای
هر کاری می کنم به این دل صاحب مرده یاد بدم اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد نمیشه.همش بهونه می گیره.حق داره آخه خیلی تنها شده.دلم از اولی که من یادمه داشت توی دریای غم دست و پا می زد.میدونم آخرش هم غرق می شه.به همین سادگی یه دل از روی دنیا کم می شه.خوبه دیگه ، نه؟
بعضی وقتها دلم میخواد به حال دلم گریه کنم.اما دیگه اشکی نمونده.اصلاً میدونی حال گریه نیست.حال غصه خوردنه ، حال ماتم گرفتنه.
تا کِی به دلم وعدۀ امروز و فردا رو بدم.آره فردا همۀ خوبیها ماله منه.فردا !
بسه دیگه ، حالا وقته ترکوندن این حباب توخالیه.دنیا اینطور میمونه .
نمی خوام چشمهامو تا همیشه وا بکنم
از دست دادنت رو تماشا بکنم
نمی خوام دیگه روی محبت رو ببینم
به عشق از دست رفته ام فکر بکنم
نمی خوام دیگه خون دل بخورم
زخم خنجر رو توی پشتم مخفی بکنم
نمی خوام با دلم فریاد بزنم
ناگفته های روحم رو همه جا جار بزنم
دلم می خواد توی تنهایی خودم
به ستارۀ رویاهام خیره بشم
شدیم مثله پروانه . تمام دلخوشی مون اینه که اینقدر دور شمع بگردیم تا فنا بشیم . اینقدر مثله سنجاقک توی آفتاب اینطرف اونطرف بریم تا از گرما هلاک بشیم . آخر که چی؟ 24 سالمون شد . 24 تا اسفند سرد یخزده اومد و رفت . به همین سادگی 24 سالمون شد !
چی فهمیدیم ؟ چی شد ؟ یعنی واقعاً عشقبازی اینقدر سخته که بعد 24 سال هنوز یاد نگرفتم.
پس کجاست اون نیمه گمشدۀ من . هرکی اومد خودشو یارِ من خوند و گفت: بی تو میمیرم.
بعد چند وقت توی آغوش یکی دیگه داشت جون می داد . کار ما شده حکایت خورشید و آفتاب . انگار قرار نیست رویِ خوشی رو ببینیم . آره خدا ، بازم گله دارم . مگه خودت منو نیافریدی واسه بهونه گرفتن . مگه خودت بهونه رو یادم ندادی . اصلاً خودت گفتی هروقت کم آوردین منو صدا کنید . پس کجایی ؟ آره احساست می کنم از خودم به من نزدیکتر .
اما می خوام ببینمت تا دلم آروم بگیره . مگه ما پروانه ات نیستیم ، بذار ببینیمت و هلاک بشیم . اینطوری آروم می گیرم . خدایا رحم کن به من . میدونی ته دلم چی می گذره ، پس به من رنگ عشق رو نشون بده . رحم کن به من که همیشه رحم کردی . نکنه منو یادت بره !
زندگی چیه ؟ نگاه کردن به ماه توی یه شب شرجی ، یا یه درخت تکیدۀ تنها نکِ قلّۀ یه کوه . یا اشک فروخوردۀ یک کودک یتیم که می دونه از فردا صبح دیگه تکیه گاهی نداره .
شاید زندگی قاب زنگ زدۀ درِ خونۀ ماست که با هر ورود و خروجی بصدا در می آید .
زندگی نگاه پر حسرت عاشق دلسوخته ای است در شب زفاف یارِ دلخواسته اش .
زندگی نگاه چرکین کودکی رنگ پریده است به دنیای اسباب بازیهای دست نیافتنی یا نگاه ترس آلود آهویی زخمی است در جنگل وحشت و تاریکی .
زندگی نگاه مادری فرتوت است در حال احتضار که چشم به راه فرزند ناخلفش است ، یا قاصدکی که زمینگیر شده و می داند زین پس اسیر خاک سرد و بی روح خواهد بود .
شاید زندگی اسب رم کرده ای باشد که از ترس داغ دنیا سر از ناکجا آباد درآورده .
کسی چه می داند شاید زندگی میوۀ گیلاس خوشرنگی است که در دل آفت می پرورد .
زندگی قصّۀ پر غصّۀ هزار و یکشب بی بی شهرزاد است .
در آن دم که زندگی چون آوار بر سرم فروریخت و ذرّات خاک چهره ام را که از ترس خیس بود را گل آلود کرد بوی زندگی را احساس کردم . هنگامیکه ناخواسته به این دنیا آمدم زندگی مرا مصلوب کرد و به غل و زنجیرم کشید .این زندگی بود که راه و رسم عاشق شدن و عاشق کُشی را به عاشق و معشوق آموخت چرا که در آن دنیای دیگر هیچ بویی جز لالۀ عاشق نشنیدم .
حال من ماندم و این زندگی . این غار هزار توی . این جانور زشتی که اهریمن بجانم انداخته . هیچگاه نتوانستم رنگ زندگی را درک کنم . یک روز چون خندۀ کودکی سبز و دیگر روز چون جنگ به قرمزیِ خون بود .
نمی دانم در این دریای پر تلاطم زندگی ، این زندگی است که کشتیِ مرا به اینسو و آنسو می برد یا که من سوار بر موج دلخواهم هستم و به سوی ساحل نجات رهسپارم .
هرچه باشد ایّامی است که می گذرد ، چه بیهوده ، چه تلخ ، چه به کام من و چه به کام دیگران .
امروز هم گذشت.بدون هیچ حادثه ای.نه عشقی نه شوری نه شوقی.
احساس بدی دارم.سردرگمی.یه نگاه تلخ به آینده.از بس خودمو زدم به در و دیوار خسته شدم.دلم می خواد یه جایی برم و راحت جیک جیک کنم.بالهامو بازکنم و تند تند بهم بزنمشون تا خنک بشن.دنبال یه سنگ می گردم که آب نشه.خدا کنه پیدا بشه.راستیاتش خیلی دل تنگم.بدجوری.یه آهی کشیدم الان که نگو.هیچکس ما رو دوست نداره خدایا تو لااقل یه نظری به ما بنداز.