Tuesday, October 06, 2009

زبان آتش

زبان آتش

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ ازمهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…


اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

(فریدون مشیری)

Saturday, October 14, 2006

خونه ما

خونه ما یه جایی هست بین خورشید و سفره هفت سین. کنار آیینه ، دور قرآن. همونجایی که باد به همه سلام می کنه و بارون ، بلا و غم رو ازش می شوره. خونه ما کنار جریان زندگی هست. آره همونجایی که لک لک ها میان و خستگی در می کنن رو می گم. خونه ما همونجایی است که چشمهای خسته و درمونده یه پیرزن به در خشک شده. همونجایی که فرشته ها شب رو به صبح می رسونن.
کنار بلندترین درخت سبز دنیا که روی شاخه هاش پر از لونه گنجشک هاست. خونه ما همونجایی است که ماه کامل خودشو روزها اونجا مخفی می کنه و شبها با یه دامن بلند سیاه می ره مهمونی و تا صبح در پهنه آسمون می رقصه و سروری می کنه. خونه ما بین دو رودخانه عشق و صفاست که هر روز صبح از آب جوش عشق ناشتا می خوریم و با آب خنک صفا عطشمون رو برطرف می کنیم.
خونه ما مآوای همه اونایی هست که زخم زندگی جیگرشونو پاره کرده. آره خونه ما همین نزدیکیهاست. انتهای خیابون مهربونی ، کوچه معرفت ، آره همین تیکه گوشت قرمز که داره می تپد.

Thursday, October 12, 2006

گل ارکیده

شاخۀ تکیده گل اُرکیده با چشمهای خسته

لبهای بسته غم توی چشمهاش آروم نشسته

شکوفۀ شادیش از هم گسسته وای ی ی ی

آشنای دردِ خورشیدش سردِ

تو قلب سردش غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده

اما حصارش پاییز سرده وای ی ی ی

دستهای ظریفش تو دستِ مادر

پیکرِ نحیفش چون گل پرپر

از محنت و درد آروم نداره

سایۀ سیاهی رو بخت شومش

اُرکیده تنهاست زیر هجومش

طوفان درد پایون نداره

لا لا لا لا لا لای

دست من و تو می تونه با هم

قصری بسازه با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگین و سردِ

گل اُرکیدست نمیره کم کم

بیا نذاریم گل اُرکیده

گلی که چهره اش پاک و سپیدِ

که توی پاییز شاخۀ بیده

بهار ندیده بمیره کم کم

دستهای ظریفش تو دستِ مادر

پیکرِ نحیفش چون گل پرپر

از محنت و درد آروم نداره

سایۀ سیاهی رو بخت شومش

اُرکیده تنهاست زیر هجومش

طوفان درد پایون نداره

لا لا لا لا لا لای

لا لا لا لا لا لای

وعده

هر کاری می کنم به این دل صاحب مرده یاد بدم اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد نمیشه.همش بهونه می گیره.حق داره آخه خیلی تنها شده.دلم از اولی که من یادمه داشت توی دریای غم دست و پا می زد.میدونم آخرش هم غرق می شه.به همین سادگی یه دل از روی دنیا کم می شه.خوبه دیگه ، نه؟

بعضی وقتها دلم میخواد به حال دلم گریه کنم.اما دیگه اشکی نمونده.اصلاً میدونی حال گریه نیست.حال غصه خوردنه ، حال ماتم گرفتنه.

تا کِی به دلم وعدۀ امروز و فردا رو بدم.آره فردا همۀ خوبیها ماله منه.فردا !

بسه دیگه ، حالا وقته ترکوندن این حباب توخالیه.دنیا اینطور میمونه .

دلخواسته

نمی خوام چشمهامو تا همیشه وا بکنم

از دست دادنت رو تماشا بکنم

نمی خوام دیگه روی محبت رو ببینم

به عشق از دست رفته ام فکر بکنم

نمی خوام دیگه خون دل بخورم

زخم خنجر رو توی پشتم مخفی بکنم

نمی خوام با دلم فریاد بزنم

ناگفته های روحم رو همه جا جار بزنم

دلم می خواد توی تنهایی خودم

به ستارۀ رویاهام خیره بشم

تنهای بیست و چهار ساله

شدیم مثله پروانه . تمام دلخوشی مون اینه که اینقدر دور شمع بگردیم تا فنا بشیم . اینقدر مثله سنجاقک توی آفتاب اینطرف اونطرف بریم تا از گرما هلاک بشیم . آخر که چی؟ 24 سالمون شد . 24 تا اسفند سرد یخزده اومد و رفت . به همین سادگی 24 سالمون شد !

چی فهمیدیم ؟ چی شد ؟ یعنی واقعاً عشقبازی اینقدر سخته که بعد 24 سال هنوز یاد نگرفتم.

پس کجاست اون نیمه گمشدۀ من . هرکی اومد خودشو یارِ من خوند و گفت: بی تو میمیرم.

بعد چند وقت توی آغوش یکی دیگه داشت جون می داد . کار ما شده حکایت خورشید و آفتاب . انگار قرار نیست رویِ خوشی رو ببینیم . آره خدا ، بازم گله دارم . مگه خودت منو نیافریدی واسه بهونه گرفتن . مگه خودت بهونه رو یادم ندادی . اصلاً خودت گفتی هروقت کم آوردین منو صدا کنید . پس کجایی ؟ آره احساست می کنم از خودم به من نزدیکتر .

اما می خوام ببینمت تا دلم آروم بگیره . مگه ما پروانه ات نیستیم ، بذار ببینیمت و هلاک بشیم . اینطوری آروم می گیرم . خدایا رحم کن به من . میدونی ته دلم چی می گذره ، پس به من رنگ عشق رو نشون بده . رحم کن به من که همیشه رحم کردی . نکنه منو یادت بره !

زندگی

زندگی چیه ؟ نگاه کردن به ماه توی یه شب شرجی ، یا یه درخت تکیدۀ تنها نکِ قلّۀ یه کوه . یا اشک فروخوردۀ یک کودک یتیم که می دونه از فردا صبح دیگه تکیه گاهی نداره .

شاید زندگی قاب زنگ زدۀ درِ خونۀ ماست که با هر ورود و خروجی بصدا در می آید .

زندگی نگاه پر حسرت عاشق دلسوخته ای است در شب زفاف یارِ دلخواسته اش .

زندگی نگاه چرکین کودکی رنگ پریده است به دنیای اسباب بازیهای دست نیافتنی یا نگاه ترس آلود آهویی زخمی است در جنگل وحشت و تاریکی .

زندگی نگاه مادری فرتوت است در حال احتضار که چشم به راه فرزند ناخلفش است ، یا قاصدکی که زمینگیر شده و می داند زین پس اسیر خاک سرد و بی روح خواهد بود .

شاید زندگی اسب رم کرده ای باشد که از ترس داغ دنیا سر از ناکجا آباد درآورده .

کسی چه می داند شاید زندگی میوۀ گیلاس خوشرنگی است که در دل آفت می پرورد .

زندگی قصّۀ پر غصّۀ هزار و یکشب بی بی شهرزاد است .

در آن دم که زندگی چون آوار بر سرم فروریخت و ذرّات خاک چهره ام را که از ترس خیس بود را گل آلود کرد بوی زندگی را احساس کردم . هنگامیکه ناخواسته به این دنیا آمدم زندگی مرا مصلوب کرد و به غل و زنجیرم کشید .این زندگی بود که راه و رسم عاشق شدن و عاشق کُشی را به عاشق و معشوق آموخت چرا که در آن دنیای دیگر هیچ بویی جز لالۀ عاشق نشنیدم .

حال من ماندم و این زندگی . این غار هزار توی . این جانور زشتی که اهریمن بجانم انداخته . هیچگاه نتوانستم رنگ زندگی را درک کنم . یک روز چون خندۀ کودکی سبز و دیگر روز چون جنگ به قرمزیِ خون بود .

نمی دانم در این دریای پر تلاطم زندگی ، این زندگی است که کشتیِ مرا به اینسو و آنسو می برد یا که من سوار بر موج دلخواهم هستم و به سوی ساحل نجات رهسپارم .

هرچه باشد ایّامی است که می گذرد ، چه بیهوده ، چه تلخ ، چه به کام من و چه به کام دیگران .

دل تنگی

امروز هم گذشت.بدون هیچ حادثه ای.نه عشقی نه شوری نه شوقی.

احساس بدی دارم.سردرگمی.یه نگاه تلخ به آینده.از بس خودمو زدم به در و دیوار خسته شدم.دلم می خواد یه جایی برم و راحت جیک جیک کنم.بالهامو بازکنم و تند تند بهم بزنمشون تا خنک بشن.دنبال یه سنگ می گردم که آب نشه.خدا کنه پیدا بشه.راستیاتش خیلی دل تنگم.بدجوری.یه آهی کشیدم الان که نگو.هیچکس ما رو دوست نداره خدایا تو لااقل یه نظری به ما بنداز.

Friday, January 14, 2005

حرف زندگی

زندگی حرف است. حرف سبز است. زندگی سبز نیست. دنیاآبی است. کفشهای مردم گشاد است و جورابهایشان کثیف و بدبو. صورتشان سرخ اما دستانشان زرداست.
چشمهایشان بی روح و خسته ولی لبهایشان بشاش
بی فکر اما پر خیال. بی عمل ولی پر حرف.فقط به فکر خود. به دیدار حال مشتاق و از آینده بیزار. چون روباه مکار وهمچون خرگوش زیرک.مثل آهو مظلوم و چون شیر غرّان.بعضی مردم چون چکاوک زیبایند و چون کبوتر پر پرواز دارند. برخی عبوسند چون میمون. نغمه هایشان پر از مستی و دیوانشان جام. زیبایی برخی چنان مفتون می کند انسان را که از زندگی سیر خواهی شد. برخی چون جوجه ای که تازه پوسته سخت و سپید خود را شکسته اند و برای اولین بار تلالؤ طلایی خورشید را نظاره گرند، دیوانه وار به دنبال آن می روند،حتّی دیگر چشم خود را باز نمی کنند تا نور سفید آقتاب آنها را نیازارد. اما دیگر دیر شده بود!!!

غم لعنتی

چی بگم؟وقتی که دیگه روحی نیست.جانی نیست.
وقتی لیوان آب توی دستت جا نمی گیره
وقتی نفس توی سینه ات آروم نمی گیره
یا خون توی رگهات جریان نمی گیره
وقتی توی قلبت یه ستاره ام نمونده
وقتی چشمات فقط انو نداره
هنوزم داره دنبالش می گرده
وقتی چشمات توی روز روشن ماه رو می بینه
وقتی سینه ات میخواد از درد بازم بگیره
زندگی دیگه به چی می مونه!
زندگی با این همه غم نمی ارزه
وقتی توی دست هات پر از هیچه
دیگه از روح چیزی نمونده
وقتی فردا قراره خاک شه
وقتی جسم خسته زیر آوار زمون تنها مونده
آره!دیگه از این روح داغون هم چیزی نمونده
وقتی همه جا پر غمه
روح غمه
نفس غمه
عشق غمه
آخ!این غمه که داره گردن می زنه
وقتی غم پاشو محکم روی سینه ات گذاشته
بجز تسلیم ازت چیزی نخواسته
چرا گردن نمی ذاری؟دستاتو بالا نگه نمی داری؟
آره بسه!بذار این غم دیگه روحت رو برداره از اینجا ببره
شاید اونجا سفید تر از برف باشه
اما این غم نامرد تورو به غمستون می بره
داغ نیستون رو روی داغات می ذاره



23/2/1383

زندگی من

همه بودن را می گریند
برای نفس زدن می خندند
برای او بغض می کنند
بغض صدای گوشخراش گریه است.
وقتی بغض می ترکد،یه برگ سبز نمی تونه بمونه.
بغض گریه روحم است.فریاد نداشته ها،داشته های هیچ.
دنیای بی ماهی،ماهی بی آب،آب بی رنگ.

می توان با بودن شد
می توان با بودن مرد
می توان با گریستن مرد!
آیا گریه حقیقت عشقست؟
»
می توان با او گریخت
از خود گریخت
از عشق گریخت
از نفس گریخت
از نور گریخت
از بودن گریخت
بی او باید از او گریخت
بی او باید از گریختن گریخت


22/2/1382



فرشته عشق

به هر کجا که بری فرشته من تویی
و من به دنبالت در خواب و خیالم

پی نوری می روم که می دانم مرا غرق خواهد کرد
پی جنگی می روم که می دانم مرا کشته خواهد کرد

وقتی تو را از پس رود چشمانم می بینم
بزرگ تر از همیشه و زیبا تر جلوه می کنی

به کجا می روی ای فرشته من
به هر کجا بروی روح من در پی توست

آه چه دردناک است آنروز که
تو را در قاب پنجره ، دیگری ببینم

یادم می آید برای اینکه در چشمانت دیده شوم
خود را یک بارغرق کردم یک بار سوزاندم

اما انگار هیچگاه به چشم نیامدم

و تو چه ندانسته روح مسخ شده من را کشتی

این زندانی دربندت را چه شکنجه ها دادی
دانسته و ندانسته ، عمدی و سهوی ، مرا هلاک کردی

و آری ای الهه نفرین شده عشق
بگذار بمیرم ، بگذار کشتی من اینبار غرقه شود

صخره و دریا

نمی دانم این خشم است که بر من مستولی گشته؟
غم عشق از عشق قشنگ تره. قرار بود این شبهای سیاه بالاخره تموم شه ، اما اون آینده منو دزدید، حالا چه جوری توی چشماش نگاه کنم ؟
چشمای تو مال اون ، دستهای تو مال اون ، روح تو مال اون ،
روح من جلوی چشمات ، توی دستهایت ، مال توست و حال این منم ، صخره ای که قرار بود با دریا دوست باشه و دریا توی بغل اون آروم بگیره ، اما دریا داره بازم بهش شلاق میزنه و هر روز بیرحمانه تر از همیشه .
چرا داغونش نمی کنه ؟ صخره قویه یا دریا شکنجه گره ؟!
اما دریا چرا ؟ چرا ؟ چرا اینکارو با من میکنی ؟ مگه من حتی یه بار به
بزرگیت شک کردم ؟
به چشمام نگاه کن ، اینها چشمهایی که تو برام روی صخره ساختی .
مگه توی این چشمها چیزی جز دریا جاری شده ؟
من که چیزی جز همجواری با تو نخواستم . اما دیگه نمی تونم .
مگه نمی دونی این صخره قلب داره ؟
دیگه نمی خواهم بلرزم . یادم میاد می خواستم یه روزی توی تو غرق بشم ، اما حالا غرق در افکارم هستم .
چکار کنم از یادم بری ، دریا ؟
تازه اگه از یادم هم بری مگه میشه صخره رو از دریا جدا کرد ؟
این صخره بوی دریا رو می ده !
ای کاش می شکستم . همین حالا!
ای کاش کوه بود و من دلم به اون خوش بود .
آهای ی ی ! منو ببرید کنار کوه . حالا... صدای دریا داره توی گوشهام می پیچه .
وایسا !!! چی ؟
آره . اون راحته داره با بارون بازی می کنه .
تبر ! تبر !!
حالا بشکن
بزن بزن
اول قلبم رو شکسته
تو هم اول اونو بشکن
شکستم!؟



بر باد رفته

و چه آسان کلمات را دربند می کشیم
اسیر زبان خود می کنیم و به مسلخ می بریم
الفبا را به قتل می رسانیم که خود را اثبات کنیم

ای کاش الفبایی نبود،آنگاه دیگر مسحور کلماتش
نمی گشتم

نمی دانم این الفبا بود که مرا کشت یا طوفان نگاهش ؟
نمی دانمم ماه بود یا خورشید ؟
هرچه بود،یک جفت بود،یکی از دیگری شعله ورتر

شاخه های گندم طلایی برایم دست تکان می دادند،مرا در آغوش می گرفتند
و آن نسیم،نه،رایحه،نه،طوفان به جانم آتش زد
ای کاش زمان باز می ایستاد در آن دم که دمم را بازدمی نبود
در آن هنگام که درون سینه ام طوفان بود
غوغا بود
دم باز می ایستاد و غوغا بر می آشفت
در آن لحظه
من
هیچ نبودم
آری این ...... است


Saturday, August 21, 2004

حکایت

روز و بی کسی شب و تنها یی
عجب حکایت غریبی
ستاره دیدن به خورشید رسیدن
عجب حکایت غریبی
درخت رو کاشتن میوه نچیدن
عجب حکایت غریبی
صمیمی بودن خوبی ندیدن
عجب حکایت غریبی
بهار و دیدن اما به پاییز رسیدن
عجب حکایت غریبی
رسوای عالم شدن نرسیدن نرسیدن
عجب حکایت غریبی
مجنون شدن لیلی رو خواستن نرسیدن
عجب حکایت غریبی
با عشق زیستن بهش نرسیدن
عجب حکایت غریبی
خدا رو دیدن باور نکردن
عجب حکایت غریبی
چشمه رو دیدن به سراب رسیدن
عجب حکایت غریبی

Monday, August 09, 2004

نا رفیق

چهره خسته اون از روح پژمرده ش خبر می داد
قلب مجروح اون از تلخی قصه ش خبر می داد
دریاچه خشک چشاش دیگه آبی نداشت
مرواریدهای سبز نیگاش جاشو به گریه می داد
دستهای لرزون و تن تکیده اون
ترس فرداهای تاریکشو نشون می داد
چشمهای قرمز اون غریبه غریب
خبر انتقام از دیروز نارفیق می داد

من و خدا

عجب دشت سرسبزی. چه کوه عظیمی ، به بلندای صجت . هر جا رو که نگاه
می کردم خدا رو می دیدم . آره خب ! واقعاَ می دیدمش . حتی باهاش حرف زدم . با
هم رفتیم کنار رودخونه با ماهیها گرگم به هوا بازی کردیم . وقتی خسته شدیم رفتیم زیر اون درخت چنار که دستاشو بروی صورتهامون گرفته بود نشستیم . همه بودن ، بعضیها آشنا ، بعضی دیگه غریبه آشنا ! . از جلومون رد می شدن اما فقط به من سلام می کردن . انگار خدا رو کنار من نمی دیدن . بر گشتم که از خدا بپرسم قضیه چیه؟
دیدم نیست !!! چشمهام سیاهی و سرم گیج رفت . آفتاب کله ام رو داغ کرده بود .حالم بهم خورد و بیهوش شدم !!! چی شده بود ؟! نفسم به شماره افتاده بود . صدای قلبم رو خودم می شنیدم . همه چیز می چرخید . از پنجره باز اتاقم به بیرون نگاه کردم . مادر طبیعت لباس سراپا مشکی خودشو پوشیده بود و مثله همیشه پیشونیش برق می زد . یه لحظه عرق سردی رو صورتم نشست . یه چیزی رو پشت اون گردن سفیدش احساس کردم که به من نگاه می کنه . نگاه سنگینی داشت طوریکه جرات نکردم دنبالش رو بگیرم و اون از نظرم غیب شد . اما مطمئنم اون خودش بود
اون خود خدا بود

باور کن

باورم کن
چون کوه
نامم بخوان
چون نی
ای دشت سبز من
وی تو آسمان من
باورم کن چون خورشید
ایمان بیاور به من چون چشمه
باز مرا فرا بخوان
از آن سوی کهکشان
از ماورای فکر
مرا با قلب خود ندا بده
باورم کن چون گذشته
چون لیلی مجنون را
باور کن خدا را
بخوان کلام را
باور کن روح را
صدا کن عشق را
باور کن عشق را
ادامه ده زندگی را
باور کن زندگی را
بکار دوستی را
باور کن دوستی را
که دوست داشتن از عشق برتر است

Saturday, August 07, 2004

فرشته من

به هر کجا که بری فرشته من تویی
من به دنبال تو در خواب و خیالم
پی نوری می روم که می دانم مرا غرق خواهد کرد
پی جنگی می روم که می دانم مرا کشته خواهد کرد
وقتی تو را از پس رود چشمانم می بینم
بزرگ تر از همیشه و زیباتر جلوه می کنی
به کجا می روی ای فرشته من
به هر کجا بروی روح من در پی توست
آه ! چه دردناک است آنروز که
تو را در قاب پنجره دیگری یابم
یادم می آید برای اینکه در چشمانت دیده شوم
خود را یک بار غرق کردم ، یک بار سوزاندم
اما انگار هیچگاه به چشم نیامدم
و تو چه ندانسته روح مسخ شده من را کشتی
این زندانی در بندت را چه شکنجه ها دادی
دانسته و ندانسته ، عمدی و سهوی ، مرا هلاک کردی
و آری ای الهه نفرین شده عشق
بگذار بمیرم ، بگذار کشتی من اینبار غرقه شود