Friday, January 14, 2005

غم لعنتی

چی بگم؟وقتی که دیگه روحی نیست.جانی نیست.
وقتی لیوان آب توی دستت جا نمی گیره
وقتی نفس توی سینه ات آروم نمی گیره
یا خون توی رگهات جریان نمی گیره
وقتی توی قلبت یه ستاره ام نمونده
وقتی چشمات فقط انو نداره
هنوزم داره دنبالش می گرده
وقتی چشمات توی روز روشن ماه رو می بینه
وقتی سینه ات میخواد از درد بازم بگیره
زندگی دیگه به چی می مونه!
زندگی با این همه غم نمی ارزه
وقتی توی دست هات پر از هیچه
دیگه از روح چیزی نمونده
وقتی فردا قراره خاک شه
وقتی جسم خسته زیر آوار زمون تنها مونده
آره!دیگه از این روح داغون هم چیزی نمونده
وقتی همه جا پر غمه
روح غمه
نفس غمه
عشق غمه
آخ!این غمه که داره گردن می زنه
وقتی غم پاشو محکم روی سینه ات گذاشته
بجز تسلیم ازت چیزی نخواسته
چرا گردن نمی ذاری؟دستاتو بالا نگه نمی داری؟
آره بسه!بذار این غم دیگه روحت رو برداره از اینجا ببره
شاید اونجا سفید تر از برف باشه
اما این غم نامرد تورو به غمستون می بره
داغ نیستون رو روی داغات می ذاره



23/2/1383

0 Comments:

Post a Comment

<< Home