Saturday, October 14, 2006

خونه ما

خونه ما یه جایی هست بین خورشید و سفره هفت سین. کنار آیینه ، دور قرآن. همونجایی که باد به همه سلام می کنه و بارون ، بلا و غم رو ازش می شوره. خونه ما کنار جریان زندگی هست. آره همونجایی که لک لک ها میان و خستگی در می کنن رو می گم. خونه ما همونجایی است که چشمهای خسته و درمونده یه پیرزن به در خشک شده. همونجایی که فرشته ها شب رو به صبح می رسونن.
کنار بلندترین درخت سبز دنیا که روی شاخه هاش پر از لونه گنجشک هاست. خونه ما همونجایی است که ماه کامل خودشو روزها اونجا مخفی می کنه و شبها با یه دامن بلند سیاه می ره مهمونی و تا صبح در پهنه آسمون می رقصه و سروری می کنه. خونه ما بین دو رودخانه عشق و صفاست که هر روز صبح از آب جوش عشق ناشتا می خوریم و با آب خنک صفا عطشمون رو برطرف می کنیم.
خونه ما مآوای همه اونایی هست که زخم زندگی جیگرشونو پاره کرده. آره خونه ما همین نزدیکیهاست. انتهای خیابون مهربونی ، کوچه معرفت ، آره همین تیکه گوشت قرمز که داره می تپد.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home