زندگی چیه ؟ نگاه کردن به ماه توی یه شب شرجی ، یا یه درخت تکیدۀ تنها نکِ قلّۀ یه کوه . یا اشک فروخوردۀ یک کودک یتیم که می دونه از فردا صبح دیگه تکیه گاهی نداره .
شاید زندگی قاب زنگ زدۀ درِ خونۀ ماست که با هر ورود و خروجی بصدا در می آید .
زندگی نگاه پر حسرت عاشق دلسوخته ای است در شب زفاف یارِ دلخواسته اش .
زندگی نگاه چرکین کودکی رنگ پریده است به دنیای اسباب بازیهای دست نیافتنی یا نگاه ترس آلود آهویی زخمی است در جنگل وحشت و تاریکی .
زندگی نگاه مادری فرتوت است در حال احتضار که چشم به راه فرزند ناخلفش است ، یا قاصدکی که زمینگیر شده و می داند زین پس اسیر خاک سرد و بی روح خواهد بود .
شاید زندگی اسب رم کرده ای باشد که از ترس داغ دنیا سر از ناکجا آباد درآورده .
کسی چه می داند شاید زندگی میوۀ گیلاس خوشرنگی است که در دل آفت می پرورد .
زندگی قصّۀ پر غصّۀ هزار و یکشب بی بی شهرزاد است .
در آن دم که زندگی چون آوار بر سرم فروریخت و ذرّات خاک چهره ام را که از ترس خیس بود را گل آلود کرد بوی زندگی را احساس کردم . هنگامیکه ناخواسته به این دنیا آمدم زندگی مرا مصلوب کرد و به غل و زنجیرم کشید .این زندگی بود که راه و رسم عاشق شدن و عاشق کُشی را به عاشق و معشوق آموخت چرا که در آن دنیای دیگر هیچ بویی جز لالۀ عاشق نشنیدم .
حال من ماندم و این زندگی . این غار هزار توی . این جانور زشتی که اهریمن بجانم انداخته . هیچگاه نتوانستم رنگ زندگی را درک کنم . یک روز چون خندۀ کودکی سبز و دیگر روز چون جنگ به قرمزیِ خون بود .
نمی دانم در این دریای پر تلاطم زندگی ، این زندگی است که کشتیِ مرا به اینسو و آنسو می برد یا که من سوار بر موج دلخواهم هستم و به سوی ساحل نجات رهسپارم .
هرچه باشد ایّامی است که می گذرد ، چه بیهوده ، چه تلخ ، چه به کام من و چه به کام دیگران .