حرف زندگی
زندگی حرف است. حرف سبز است. زندگی سبز نیست. دنیاآبی است. کفشهای مردم گشاد است و جورابهایشان کثیف و بدبو. صورتشان سرخ اما دستانشان زرداست.
چشمهایشان بی روح و خسته ولی لبهایشان بشاش
چشمهایشان بی روح و خسته ولی لبهایشان بشاش
بی فکر اما پر خیال. بی عمل ولی پر حرف.فقط به فکر خود. به دیدار حال مشتاق و از آینده بیزار. چون روباه مکار وهمچون خرگوش زیرک.مثل آهو مظلوم و چون شیر غرّان.بعضی مردم چون چکاوک زیبایند و چون کبوتر پر پرواز دارند. برخی عبوسند چون میمون. نغمه هایشان پر از مستی و دیوانشان جام. زیبایی برخی چنان مفتون می کند انسان را که از زندگی سیر خواهی شد. برخی چون جوجه ای که تازه پوسته سخت و سپید خود را شکسته اند و برای اولین بار تلالؤ طلایی خورشید را نظاره گرند، دیوانه وار به دنبال آن می روند،حتّی دیگر چشم خود را باز نمی کنند تا نور سفید آقتاب آنها را نیازارد. اما دیگر دیر شده بود!!!
