Friday, January 14, 2005

حرف زندگی

زندگی حرف است. حرف سبز است. زندگی سبز نیست. دنیاآبی است. کفشهای مردم گشاد است و جورابهایشان کثیف و بدبو. صورتشان سرخ اما دستانشان زرداست.
چشمهایشان بی روح و خسته ولی لبهایشان بشاش
بی فکر اما پر خیال. بی عمل ولی پر حرف.فقط به فکر خود. به دیدار حال مشتاق و از آینده بیزار. چون روباه مکار وهمچون خرگوش زیرک.مثل آهو مظلوم و چون شیر غرّان.بعضی مردم چون چکاوک زیبایند و چون کبوتر پر پرواز دارند. برخی عبوسند چون میمون. نغمه هایشان پر از مستی و دیوانشان جام. زیبایی برخی چنان مفتون می کند انسان را که از زندگی سیر خواهی شد. برخی چون جوجه ای که تازه پوسته سخت و سپید خود را شکسته اند و برای اولین بار تلالؤ طلایی خورشید را نظاره گرند، دیوانه وار به دنبال آن می روند،حتّی دیگر چشم خود را باز نمی کنند تا نور سفید آقتاب آنها را نیازارد. اما دیگر دیر شده بود!!!

غم لعنتی

چی بگم؟وقتی که دیگه روحی نیست.جانی نیست.
وقتی لیوان آب توی دستت جا نمی گیره
وقتی نفس توی سینه ات آروم نمی گیره
یا خون توی رگهات جریان نمی گیره
وقتی توی قلبت یه ستاره ام نمونده
وقتی چشمات فقط انو نداره
هنوزم داره دنبالش می گرده
وقتی چشمات توی روز روشن ماه رو می بینه
وقتی سینه ات میخواد از درد بازم بگیره
زندگی دیگه به چی می مونه!
زندگی با این همه غم نمی ارزه
وقتی توی دست هات پر از هیچه
دیگه از روح چیزی نمونده
وقتی فردا قراره خاک شه
وقتی جسم خسته زیر آوار زمون تنها مونده
آره!دیگه از این روح داغون هم چیزی نمونده
وقتی همه جا پر غمه
روح غمه
نفس غمه
عشق غمه
آخ!این غمه که داره گردن می زنه
وقتی غم پاشو محکم روی سینه ات گذاشته
بجز تسلیم ازت چیزی نخواسته
چرا گردن نمی ذاری؟دستاتو بالا نگه نمی داری؟
آره بسه!بذار این غم دیگه روحت رو برداره از اینجا ببره
شاید اونجا سفید تر از برف باشه
اما این غم نامرد تورو به غمستون می بره
داغ نیستون رو روی داغات می ذاره



23/2/1383

زندگی من

همه بودن را می گریند
برای نفس زدن می خندند
برای او بغض می کنند
بغض صدای گوشخراش گریه است.
وقتی بغض می ترکد،یه برگ سبز نمی تونه بمونه.
بغض گریه روحم است.فریاد نداشته ها،داشته های هیچ.
دنیای بی ماهی،ماهی بی آب،آب بی رنگ.

می توان با بودن شد
می توان با بودن مرد
می توان با گریستن مرد!
آیا گریه حقیقت عشقست؟
»
می توان با او گریخت
از خود گریخت
از عشق گریخت
از نفس گریخت
از نور گریخت
از بودن گریخت
بی او باید از او گریخت
بی او باید از گریختن گریخت


22/2/1382



فرشته عشق

به هر کجا که بری فرشته من تویی
و من به دنبالت در خواب و خیالم

پی نوری می روم که می دانم مرا غرق خواهد کرد
پی جنگی می روم که می دانم مرا کشته خواهد کرد

وقتی تو را از پس رود چشمانم می بینم
بزرگ تر از همیشه و زیبا تر جلوه می کنی

به کجا می روی ای فرشته من
به هر کجا بروی روح من در پی توست

آه چه دردناک است آنروز که
تو را در قاب پنجره ، دیگری ببینم

یادم می آید برای اینکه در چشمانت دیده شوم
خود را یک بارغرق کردم یک بار سوزاندم

اما انگار هیچگاه به چشم نیامدم

و تو چه ندانسته روح مسخ شده من را کشتی

این زندانی دربندت را چه شکنجه ها دادی
دانسته و ندانسته ، عمدی و سهوی ، مرا هلاک کردی

و آری ای الهه نفرین شده عشق
بگذار بمیرم ، بگذار کشتی من اینبار غرقه شود

صخره و دریا

نمی دانم این خشم است که بر من مستولی گشته؟
غم عشق از عشق قشنگ تره. قرار بود این شبهای سیاه بالاخره تموم شه ، اما اون آینده منو دزدید، حالا چه جوری توی چشماش نگاه کنم ؟
چشمای تو مال اون ، دستهای تو مال اون ، روح تو مال اون ،
روح من جلوی چشمات ، توی دستهایت ، مال توست و حال این منم ، صخره ای که قرار بود با دریا دوست باشه و دریا توی بغل اون آروم بگیره ، اما دریا داره بازم بهش شلاق میزنه و هر روز بیرحمانه تر از همیشه .
چرا داغونش نمی کنه ؟ صخره قویه یا دریا شکنجه گره ؟!
اما دریا چرا ؟ چرا ؟ چرا اینکارو با من میکنی ؟ مگه من حتی یه بار به
بزرگیت شک کردم ؟
به چشمام نگاه کن ، اینها چشمهایی که تو برام روی صخره ساختی .
مگه توی این چشمها چیزی جز دریا جاری شده ؟
من که چیزی جز همجواری با تو نخواستم . اما دیگه نمی تونم .
مگه نمی دونی این صخره قلب داره ؟
دیگه نمی خواهم بلرزم . یادم میاد می خواستم یه روزی توی تو غرق بشم ، اما حالا غرق در افکارم هستم .
چکار کنم از یادم بری ، دریا ؟
تازه اگه از یادم هم بری مگه میشه صخره رو از دریا جدا کرد ؟
این صخره بوی دریا رو می ده !
ای کاش می شکستم . همین حالا!
ای کاش کوه بود و من دلم به اون خوش بود .
آهای ی ی ! منو ببرید کنار کوه . حالا... صدای دریا داره توی گوشهام می پیچه .
وایسا !!! چی ؟
آره . اون راحته داره با بارون بازی می کنه .
تبر ! تبر !!
حالا بشکن
بزن بزن
اول قلبم رو شکسته
تو هم اول اونو بشکن
شکستم!؟



بر باد رفته

و چه آسان کلمات را دربند می کشیم
اسیر زبان خود می کنیم و به مسلخ می بریم
الفبا را به قتل می رسانیم که خود را اثبات کنیم

ای کاش الفبایی نبود،آنگاه دیگر مسحور کلماتش
نمی گشتم

نمی دانم این الفبا بود که مرا کشت یا طوفان نگاهش ؟
نمی دانمم ماه بود یا خورشید ؟
هرچه بود،یک جفت بود،یکی از دیگری شعله ورتر

شاخه های گندم طلایی برایم دست تکان می دادند،مرا در آغوش می گرفتند
و آن نسیم،نه،رایحه،نه،طوفان به جانم آتش زد
ای کاش زمان باز می ایستاد در آن دم که دمم را بازدمی نبود
در آن هنگام که درون سینه ام طوفان بود
غوغا بود
دم باز می ایستاد و غوغا بر می آشفت
در آن لحظه
من
هیچ نبودم
آری این ...... است