Monday, August 09, 2004

من و خدا

عجب دشت سرسبزی. چه کوه عظیمی ، به بلندای صجت . هر جا رو که نگاه
می کردم خدا رو می دیدم . آره خب ! واقعاَ می دیدمش . حتی باهاش حرف زدم . با
هم رفتیم کنار رودخونه با ماهیها گرگم به هوا بازی کردیم . وقتی خسته شدیم رفتیم زیر اون درخت چنار که دستاشو بروی صورتهامون گرفته بود نشستیم . همه بودن ، بعضیها آشنا ، بعضی دیگه غریبه آشنا ! . از جلومون رد می شدن اما فقط به من سلام می کردن . انگار خدا رو کنار من نمی دیدن . بر گشتم که از خدا بپرسم قضیه چیه؟
دیدم نیست !!! چشمهام سیاهی و سرم گیج رفت . آفتاب کله ام رو داغ کرده بود .حالم بهم خورد و بیهوش شدم !!! چی شده بود ؟! نفسم به شماره افتاده بود . صدای قلبم رو خودم می شنیدم . همه چیز می چرخید . از پنجره باز اتاقم به بیرون نگاه کردم . مادر طبیعت لباس سراپا مشکی خودشو پوشیده بود و مثله همیشه پیشونیش برق می زد . یه لحظه عرق سردی رو صورتم نشست . یه چیزی رو پشت اون گردن سفیدش احساس کردم که به من نگاه می کنه . نگاه سنگینی داشت طوریکه جرات نکردم دنبالش رو بگیرم و اون از نظرم غیب شد . اما مطمئنم اون خودش بود
اون خود خدا بود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home