Saturday, August 21, 2004

حکایت

روز و بی کسی شب و تنها یی
عجب حکایت غریبی
ستاره دیدن به خورشید رسیدن
عجب حکایت غریبی
درخت رو کاشتن میوه نچیدن
عجب حکایت غریبی
صمیمی بودن خوبی ندیدن
عجب حکایت غریبی
بهار و دیدن اما به پاییز رسیدن
عجب حکایت غریبی
رسوای عالم شدن نرسیدن نرسیدن
عجب حکایت غریبی
مجنون شدن لیلی رو خواستن نرسیدن
عجب حکایت غریبی
با عشق زیستن بهش نرسیدن
عجب حکایت غریبی
خدا رو دیدن باور نکردن
عجب حکایت غریبی
چشمه رو دیدن به سراب رسیدن
عجب حکایت غریبی

Monday, August 09, 2004

نا رفیق

چهره خسته اون از روح پژمرده ش خبر می داد
قلب مجروح اون از تلخی قصه ش خبر می داد
دریاچه خشک چشاش دیگه آبی نداشت
مرواریدهای سبز نیگاش جاشو به گریه می داد
دستهای لرزون و تن تکیده اون
ترس فرداهای تاریکشو نشون می داد
چشمهای قرمز اون غریبه غریب
خبر انتقام از دیروز نارفیق می داد

من و خدا

عجب دشت سرسبزی. چه کوه عظیمی ، به بلندای صجت . هر جا رو که نگاه
می کردم خدا رو می دیدم . آره خب ! واقعاَ می دیدمش . حتی باهاش حرف زدم . با
هم رفتیم کنار رودخونه با ماهیها گرگم به هوا بازی کردیم . وقتی خسته شدیم رفتیم زیر اون درخت چنار که دستاشو بروی صورتهامون گرفته بود نشستیم . همه بودن ، بعضیها آشنا ، بعضی دیگه غریبه آشنا ! . از جلومون رد می شدن اما فقط به من سلام می کردن . انگار خدا رو کنار من نمی دیدن . بر گشتم که از خدا بپرسم قضیه چیه؟
دیدم نیست !!! چشمهام سیاهی و سرم گیج رفت . آفتاب کله ام رو داغ کرده بود .حالم بهم خورد و بیهوش شدم !!! چی شده بود ؟! نفسم به شماره افتاده بود . صدای قلبم رو خودم می شنیدم . همه چیز می چرخید . از پنجره باز اتاقم به بیرون نگاه کردم . مادر طبیعت لباس سراپا مشکی خودشو پوشیده بود و مثله همیشه پیشونیش برق می زد . یه لحظه عرق سردی رو صورتم نشست . یه چیزی رو پشت اون گردن سفیدش احساس کردم که به من نگاه می کنه . نگاه سنگینی داشت طوریکه جرات نکردم دنبالش رو بگیرم و اون از نظرم غیب شد . اما مطمئنم اون خودش بود
اون خود خدا بود

باور کن

باورم کن
چون کوه
نامم بخوان
چون نی
ای دشت سبز من
وی تو آسمان من
باورم کن چون خورشید
ایمان بیاور به من چون چشمه
باز مرا فرا بخوان
از آن سوی کهکشان
از ماورای فکر
مرا با قلب خود ندا بده
باورم کن چون گذشته
چون لیلی مجنون را
باور کن خدا را
بخوان کلام را
باور کن روح را
صدا کن عشق را
باور کن عشق را
ادامه ده زندگی را
باور کن زندگی را
بکار دوستی را
باور کن دوستی را
که دوست داشتن از عشق برتر است

Saturday, August 07, 2004

فرشته من

به هر کجا که بری فرشته من تویی
من به دنبال تو در خواب و خیالم
پی نوری می روم که می دانم مرا غرق خواهد کرد
پی جنگی می روم که می دانم مرا کشته خواهد کرد
وقتی تو را از پس رود چشمانم می بینم
بزرگ تر از همیشه و زیباتر جلوه می کنی
به کجا می روی ای فرشته من
به هر کجا بروی روح من در پی توست
آه ! چه دردناک است آنروز که
تو را در قاب پنجره دیگری یابم
یادم می آید برای اینکه در چشمانت دیده شوم
خود را یک بار غرق کردم ، یک بار سوزاندم
اما انگار هیچگاه به چشم نیامدم
و تو چه ندانسته روح مسخ شده من را کشتی
این زندانی در بندت را چه شکنجه ها دادی
دانسته و ندانسته ، عمدی و سهوی ، مرا هلاک کردی
و آری ای الهه نفرین شده عشق
بگذار بمیرم ، بگذار کشتی من اینبار غرقه شود

Friday, August 06, 2004

در وصف تو

اومدی خونه کردی توی قلبم

نفهمیدی دوباره کردی پُره دردم

لبخند میزنی، نگاه می کنی اما

تو چشات هر چه که کردم چرا چیزی ندیدم؟

می دونم می دونی که بهت دل بستم

برویت نمیا ری چون می دونی خستم

دیگه طوری شده اگه یه روز نبینمت

داغ می کنم ، هلاک می شم ، چون می دونم می برنت

دوست ندارم دل بکنم از تو و برق نگاهت

می دونم نمی دونی که منو کردی چشم به راهت

تو اینقدر خوبی و پاکی ، همه هم می شناسنت

دل من غرق به خون عطش سرخ تنت

خون جاری تو رگم سرشار از عطر تو

عطر مهربونی و لطافت و گرم تو

وقتی دست می دادم تو دستهات حس می کنم توی آسمونم

داد می زنم ، فریاد می کشم ، که بی تو هیچوقت نمی مونم

خودمم گیج می زنم وقتی بهت فکر می کنم

نمی دونم دوستت دارم یا خودمو گول می زنم؟

آخه می دونی چیه؟

نمی شه حرفهات رو خواند از تو چشمهات

وای که آتیش می زنی

به تمام اثر برق نگاهت

می دونستم غمی هست تو دل قشنگ تو

غصه قدیمی که نمی ره از پیش تو

از گل سرخ می خواندی و می شنیدم غم تو صدات

صدای لطیفت و گرمی سرخ صفات

می دونی یه حسی می گه میری از پیشم به زودی

میری تنهام می ذاری با کوله باری از درد موذی

شایا


Monday, August 02, 2004

سنگ دل

همه دنیا را در پی تو گشتم
تا روزی تو را در فراق عشق گسستم
نمی دانستم تو را یافتن درد است
چرا که ندانسته دل به عشق تو بستم
ندانستی که بی تو هیچم
ندانستی که بی تو شکستم
قلبم یک پارچه آتش بود و دلم تنگ
چون که ساعتها چشم به راه تو نشستم
نگفته پر کشیدی و رفتی
از دل دیوانه من
یعد برایم نوشتی
که بس است این همه بازی بچگانه من
بی صدا نشستم روبروی دردهای عمیقم
فریاد کشیدم ، کی هستم ؟!! کی هستم؟
آیا ما را حق بود سوختن و دم نزدن؟
و تو را سزا بود پای بر همه زندگی گذاشتن؟
به خدا روزی می آید و می فهمی که عاشقت بودم
و تو چه سنگ بودی بی من از عشق من گذشتن
شعر از شایا